هر دل که بر او پرتوی از عشق نتافت هستی چندین شکست بر طبعش یافت زین جاست که تا کوزه بر آتش نپزند از آفت آب ایمنش نتوان یافت عبدالقادربیدل...

هر جزو محقری که پیش تو رد است در عالم اتفاق عزت سند است پشم چندی که می‌دهی بر بادش چون پیوندد به هم گلیم و نمد است عبدالقادربیدل دهلوی

هوشی که رموز فهم چند و چون است داند کابلیس از چه ره مطعون است یعنی آن کس که حضرت انسان را مسجود تصور فکند ملعون است عبدالقادربیدل دهلوی

هر چند نفس بال و پر جهد شکست یک برگ گل از طرب نیاورد به دست معذور گذشت عمر از این عبرت‌گاه فرصت‌ها بود کم، حنا رنگ نبست عبدالقادربیدل...

هر چند تمیز کفر و دین معیوب‌ است منظور اگر تویی همه محبوب است گر کعبه و دیر بر سر هم شکنند از جنگ دو سنگ آتشم مطلوب است عبدالقادربیدل...

هر دیده که عبرتی نگیرد کور است هر شهد که لذتی نبخشد شور است رختی که تغیر نپذیرد کفن است آن خانه که تبدیل نیابد گور است عبدالقادربیدل دهلوی

هر چند که زندگی سراسر الم است بر خلق ز الفتش گذشتن ستم است گو باد بَرَد بنای جمعیت عمر آیینه صبح را نفس مغتنم است عبدالقادربیدل دهلوی

هر کس ز مکافات عمل با خبر است از کاوش حال اهل عجزش حذر است تشویش گداز دل ما سهل مگیر چون آب شود شیشه ز‌ آتش بتر است عبدالقادربیدل دهلوی

هر کس پی تحصیل کمالی واسوخت گل عطر فروخت شمع نورافزا سوخت معراج نفس دل است نی اوج سپهر آه از نفس صبح که پر بی‌جا سوخت عبدالقادربیدل دهلوی

هر چند خرد را روش همواری‌ست یعنی بر جاده‌ای ادب رفتاری‌ست بی‌قاعده نیست وحشت مجنون هم در شعله جواله خط پرگاری‌ست عبدالقادربیدل دهلوی