آن نور که محفل ظهور افروزد یا رب به دلت ذوق حضور افروزد در انجمن تجلی معرفتت هر شمع به صد چراغ طور افروزد عبدالقادربیدل دهلوی

استعداد طبیعت حرص پسند طفلانه به شیر و شکرم می‌افکند امروز جنون غیرت پیری‌ها با دندانْ دل ز لذت دنیا کند عبدالقادربیدل دهلوی

از مهر، ضیا اگر به عالم برسد وز جام سحر، رشحه به شبنم برسد بر صحت ذات جان بیفزا یا رب چندان که اثر به بیدلان هم برسد عبدالقادربیدل دهلوی

ای آنکه ز طبعت غم فردا زایید کم فرصتیت مدّ امل‌ها زایید باری به همین صفت بجا آوردی فرزندیِ آدمی که حوا زایید عبدالقادربیدل دهلوی

از بس فقر من آگهی جوهر بود در عبرت خلق، واعظ دیگر بود زین پهلوی لاغری که چشمش مرساد نقشم هر جا نشست بر منبر بود عبدالقادربیدل دهلوی

افسوس که نقش مدعا بسته نشد شیرازه آرزوی ما بسته نشد خون‌ها خوردیم تا به دست آوردیم مضمون دلی که هیچ جا بسته نشد عبدالقادربیدل دهلوی

ای آن که سرت شور هوس‌ها دارد کسب ایثار اگر کنی جا دارد آیینه عبرت تو صبح است و حباب هوشی که نفس مایه چه سودا دارد عبدالقادربیدل دهلوی

امروز نسیم یار من می‌آید بوی گل انتظار من می‌آید وقت است از آن جلوه به رنگی برسم آیینه‌ام و بهار من می‌آید عبدالقادربیدل دهلوی

اقبال گرت در نظر خلق کشد آرد کفن آنگه ز تنت دلق کشد ای لعبت خاک غره وَهْم مباش گردون به برت گر کشد از خلق کشد عبدالقادربیدل دهلوی

انسان که همه نور جلی می‌بیند در اصل نظر بی‌خللی می‌بیند از فرصت عمر اگر همه یک نفس است خود را ابدی و ازلی می‌بیند عبدالقادربیدل دهلوی