از وصل تو تا کی دگری شاد شود ویرانه غیر، از تو آباد شود مپسند که لخت جگر مشتاقان از شعله آه، کاغذ باد شود عبدالقادربیدل دهلوی

اشکم به نظر قطره‌زنان می‌رقصد آهم به جگر، بال‌فشان می‌رقصد تا یاد تو می‌کنم دلم می‌بالد تا نام تو می‌برم زبان می‌رقصد عبدالقادربیدل دهلوی

از درد تو کو دلی که بی‌تاب نشد یا دیده که از شوق تو بی‌خواب نشد خاکستر از آن به چشم آیینه زدند کز دیدارت جدا شد و آب نشد عبدالقادربیدل...

انسان به خیال خود نگرید چکند بر ساز کمال خود نگرید چکند گردون خود را دمی که بیند کف خاک از یأس به حال خود نگرید چکند عبدالقادربیدل دهلوی

ای لعبت(1) خاک با همه نور شهود از تو نتوان کدورت وَهْم زدود هر چند در آفتاب بنشیند شخص هشدار که سایه در بغل خواهد بود عبدالقادربیدل دهلوی ...

اقبال خسان گر همه شاهی آرد مستعمل خلقت و تباهی آرد پامال هوس چو آتش رنگ حنا زود است که میرد و سیاهی آرد عبدالقادربیدل دهلوی

انسان با خاک تا برابر نشود همواری طینتش میسر نشود بر معنی نامش امدکی فهم گمار افعال بشر به خیر منجر نشود عبدالقادربیدل دهلوی

ای خواجه غرورت آن چه در سر دارد سودای حریر و جامه زر دارد از گرد ره، ای نیستی آگاه نه‌ای پیراهن ناز، رنگ دیگر دارد عبدالقادربیدل دهلوی

این عید که بر خلق گل‌افشانی کرد ما را ممنون فضل ربانی کرد دیدیم که عالمی در این روز سعید شکرانه صحت تو قربانی کرد عبدالقادربیدل دهلوی

امروز که پیری و قدت خم دارد فرصت ز سرو برگ امل رم دارد زنهار ز پاس دل نگردی غافل این طاق شکسته شیشه‌ای هم دارد عبدالقادربیدل دهلوی