از عشق، دل تو منحرف کیش آمد کاثار شکوهت از یقین بیش آمد آن کس که ز آفتاب رو برگردانید جز سایه چه خواهدش دگر پیش آمد عبدالقادربیدل دهلوی

بیدل لب حرص بی‌حیا بسته نشد راه‌طلبی که داشت وابسته نشد پشت و شمکش در ته نان گشت نهان اما دهنش چو آسیا بسته نشد عبدالقادربیدل دهلوی

امروز که وقت طوف مقصود رسید خلقی محمل به جانب کعبه کشید ما را که سراغ تو به دل یافته‌ایم ناچار به گرد خویش باید گردید عبدالقادربیدل دهلوی

از ما نه همین صوت و صدا می‌گوید اکثر باشارات و ادا می‌گوید بی‌کام و زبان هزار حرف است این جا آیینه به روی تو چها می‌گوید عبدالقادربیدل...

بیدل، ‌فرصت کمین تدبیر نشد بشکست دل و قابل تعمیر نشد بر جاده عمر کس اقامت ننمود این رشته ز کوتهی گرهگیر نشد عبدالقادربیدل دهلوی

بر لوح تحیر رقم گفت و شنید حرفی جز کاف و نون نگردید پدید از خواندن این دو حرف اسرار دو کون فهمیدم آن چه هیچ نتوان فهمید عبدالقادربیدل...

با قد دو تا هر که رهی می‌سپرد در هر قدم آفت دگر می‌شمرد ای پیران گوشه‌گیر ایمن باشید تا پیشانی به پیش پایی نخورد عبدالقادربیدل دهلوی

«بیدل» چندی هوس نوردم کردند سرگرم تلاش سرخ و زردم کردند آخر از شرم هستی بی‌حاصل چون آب به خاک شور سردم کردند عبدالقادربیدل دهلوی

بیدل تک و تاز عالم آشوب چه بود زین عشق و هوس زشت چه و خوب چه بود خلقی درِ سعی جست‌وجوها زد و رفت معلوم کسی نشد که مطلوب چه بود عبدالقادربیدل...

«بیدل» غم فیضی که ز گردون ریزد در خاک ز طبع خست افزون ریزد هر آب کزین مشربه ریزد کف تو چون پنجه فشردی همه بیرون ریزد عبدالقادربیدل دهلوی