بویی به فسون غنچه‌ای سودا کرد آزادی رفت و قید رنگ انشا کرد یا رب نشود رشته کس عقده پسند ما را دل بنده تعلق‌ها کرد عبدالقادربیدل دهلوی

بعضی به خیال انفس و آفاق‌اند بعضی به طریق علم و فن مشتاقند آنان که از این و آن ندارند خبر آیینه راز عالم اطلاقند عبدالقادربیدل دهلوی

بینا مشکل که رنج کوران خواهد یا خضر زره دوری دوران خواهد آن جا که سلیمان کند آهنگ خرام حیف است که پامالی موران خواهد عبدالقادربیدل دهلوی

«بی‌دل» اگر از خودت خبر خواهد بود تشویش هزار دردسر خواهد بود جایی که من و تو جلوه‌گر خواهد بود در عالم ما جای دگر خواهد بود عبدالقادربیدل...

«بی‌دل» جمعی که صاحب عرفانند در حسن ادب به سنت قرآنند بر رمز ازل لباسی موزونی پوش تا بی‌خبران کدام شاعر دانند عبدالقادربیدل دهلوی

با شاه آن کس که التجایش باشد تحقیر مقربان خطایش باشد حق را تو چه تعظیم به جا آوردی تا پیش تو قدر اولیایش باشد عبدالقادربیدل دهلوی

بویی ز وصال اگر میسر گردد دل انجمن بهار دیگر گردد اندیشه در انتظار قاصد خون شد یا رب این رنگ رفته کی برگردد عبدالقادربیدل دهلوی

«بی‌دل» این جا سخنوران بسیارند ما سخت کمیم و دیگران بسیارند اما چیزی شنو که عبرت‌گیری مداح غرور شاعران بسیارند عبدالقادربیدل دهلوی

بر وضع جهان نه آن نه این می‌گرید هوشی که فتاد تیزبین می‌گرید چشمی مالیده‌ام در این عبرت‌گاه چون شمع هنوزم آستین می‌گرید عبدالقادربیدل...

بعضی هوس گوهر و افسر کردند جمعی به کلاه نمدی سر کردند نی افسر ماند، نی کلاه آخر کار مردند ز یأس و خاک بر سر کردند عبدالقادربیدل دهلوی