پیری آخر شکست من خواهد داد نان داغ دل و جامه کفن خواهد داد ایمن نی‌ام از هجوم موهای سفید این پنبه مرا بسوختن خواهد داد عبدالقادربیدل دهلوی

تا فضل و هنر آینه پرداز نشد اقبال درش به روی کس باز نشد فولاد بر آهن شرف از جوهر یافت بی‌علم به جنس خویش ممتاز نشد عبدالقادربیدل دهلوی

تا جود ز دست تو پیام‌آور شد برق‌افکن هنگامه بحر و بر شد یاقوت شد آتش و به معدن افتاد گوهر عرقی کرد که دریا تر شد عبدالقادربیدل دهلوی

تا چند گهی هوای باغت باشد گاهی سودای کشت و راغت باشد دل را که پراکنده باغ و راغ است گر جمع کنی ملک فراغت باشد عبدالقادربیدل دهلوی

تا کی عمرم به فکر یا رب گذرد هرگز نشد این که روزم از شب گذرد زین‌دشت و دری که بی‌تو تنگم دارد در دل، خِلَد آن ناله که از لب گذرد عبدالقادربیدل...

تا لمعه ذات پرتوافکن نشود استعداد جهان مبرهن نشود آفاق پر است از هجوم ذرات بی‌خورشید این دقیقه روشن نشود عبدالقادربیدل دهلوی

تا مرد به رنگ لعل دل خون نشود در ملک وفا قیمتش افزون نشود هر سنگ طبیعتی نگردد یاقوت هر قطره آبی دُرّ مکنون نشود عبدالقادربیدل دهلوی

تا چند فریب چنگ و نِی باید خورد یا عشوه نوبهار و دی باید خورد قامت خم گشت، فرصت عیش کجاست کج شد قدح، اکنون غم مِی باید خورد عبدالقادربیدل...

تقلید ز هر چه رنگ می‌گرداند جا بر صد طبع تنگ می‌گرداند غلتیدن یک سنگ از این کوه بلند پهلوی هزار سنگ می‌گرداند عبدالقادربیدل دهلوی

تا کی غم مال اشتهایت بندد زنگار هوس راه صفایت بندد این رنگ حنا هیچ ندارد «بی‌دل» جز آن که دو روز دست و پایت بندد عبدالقادربیدل دهلوی