شاهان که ز خود سری جهان تسخیرند در دخل امور حق خلل تدبیرند این بیکاران غره جاه و حشم انگشت زیاد پنجه تقدیرند عبدالقادربیدل دهلوی

صد بست و گشاد با هم آمیخته‌اند تا رنگ بنای این جهان ریخته‌اند دل تنگ مباشید که مانند هلال پیش هر در، کلیدی آویخته‌اند عبدالقادربیدل دهلوی

صد شکر که غیبم به شهود انجامید سامان خیالم به نمود انجامید یعنی اسرار باطنم ظاهر شد کار عدم آخر به وجود انجامید عبدالقادربیدل دهلوی

صد قطره و موج محو توفان گردد کز دریا گوهری نمایان گردد فطرت عمری کند تک و تاز هوس تا نقش ادب بندد و انسان گردد عبدالقادربیدل دهلوی

طبعی که مزاج کینه‌خواهی دارد در کسب حیا نیز تباهی دارد چون سنگ که قیر جوشد از بنیادش هر چند عرق کند سیاهی دارد عبدالقادربیدل دهلوی

ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن به طاق نسیان بگذار جام و مینا را فساد روی زمین از شراب می‌زاید کدام دیو که در شیشه نیست صهبا را؟ صائب تبریزی

بلبل نمی‌شود به قفس از چمن جدا فانوس شمع را نکند ز انجمن جدا هشدار کز خراش دل سنگ خاره شد آخر به تیغ کوه، سر کوهکن جدا صائب تبریزی

جز غصه کسی ز خوان افلاک نخورد چون صبح به غیر از جگر چاک نخورد تیری که به خانه کمان شد مهمان جز باد نپیمود به جز خاک نخورد عبدالقادربیدل...

چون حرص آمد حضور دلخواه نماند جمعیت فقر و شوق آگاه نماند در کلبه درویش یقینت باشد تا شاه قدم گذاشت الله نماند عبدالقادربیدل دهلوی

جمع اجزا که صورت کل دارد بزم یک شمع و جام یک مل دارد هرگاه چو صبحه فرد فردش خواندی هر دانه که بشمری تنزل دارد عبدالقادربیدل دهلوی