جمعی که غبار دشت امکان دیدند جز ساز سفر، وضع دگر نگزیدند یعنی چون گردباد از این وحشتگاه سر تا قدم خود به کمر پیچیدند عبدالقادربیدل دهلوی

حرصت اگر آرزوی شانی دارد روشنگری دل امتحانی دارد رو آینه‌پرداز که در بحر صفا هر قطره به دامن آسمانی دارد عبدالقادربیدل دهلوی

چند آینه صرف زنگ می‌باید دید مینای پری به سنگ می‌باید دید حیف است به تصویر هوس پردازیم خود را بیرون رنگ می‌باید دید عبدالقادربیدل دهلوی

چون شخص به پیش خود عیان می‌گردد سامان بقای انس و جان می‌گردد هرگه خود را ز چشم خود می‌پوشد عالم همه در فنا نهان می‌گردد عبدالقادربیدل...

خاک همه گر وقف هوا خواهد بود گرد سر کوچه وفا خواهد بود از بس که بضاعتم نیاز و عجز است گر آب شوم موج دعا خواهد بود عبدالقادربیدل دهلوی

خون شد نفس و لبی به فریاد نداد غم نیز مراد دل ناشاد نداد عمر موهوم در فراموشی رفت ما را آخر کسی ز ما یاد نداد عبدالقادربیدل دهلوی

در کوی دل آرام گذر باید کرد فعل بد خویش را به در باید کرد آیینه شوق باصفا باید داشت در وی رخ یار را نظر باید کرد عبدالقادربیدل دهلوی

در وادی عشق اگر دویدن باشد بر جاده غیر خط کشیدن باشد ما و سفری که همچو خط پرگار هر جا برسی به خود رسیدن باشد عبدالقادربیدل دهلوی

دل‌ها از هر که شاد و خندان باشد بی‌شک مقبول فضل یزدان باشد مردود ابد شناس ملعونی را کز وی خلق خدا هراسان باشد عبدالقادربیدل دهلوی

در جمع جهول رهنمایی نرسد کز شور طبایع به بلایی نرسد رنج اصلاح جنگ کوران نبری تا چشم تو را سر عصایی نرسد عبدالقادربیدل دهلوی