به هرکه هرچه ضرور است داده‌اند آن را بس است آب دهن آسیای دندان را مدار چشمِ تفاوت ز پله میزان یکی است سنگ و گهر، دیده‌های حیران را صائب تبریزی

نسازد روی گردان کثرت لشکر دلیران را نیستان مانع از جولان جرأت نیست شیران را دعای جوشن خرمن بود دلجویی موران رعایت کن برای حفظ جمعیت، فقیران...

می‌توان در سینه روشن ضمیران روی دید آب می‌سازد فروغ این گهر گنجینه را با بصیرت، چشم ظاهربین نمی‌آید به کار روزنی حاجت نباشد خانه آیینه را ...

جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل چند پیمایی مکرر این ره پیموده را؟ آن که دارد آروزی راهِ بی‌پایان عشق کاش می‌دید این دل و دست و قدم فرسوده را ...

تا نیک ندانى که سخن عین ‏صوابست باید که به گفتن دهن از هم نگشایى گر راست سخن گویى و در بند بمانى به زانکه دروغت دهد از بند رهایى

عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا اى شکم خیره به نانى بساز تا نکنى پشت به خدمت دو تا

بنده همان به که ز تقصیرخویش عذر به درگاه خداى آورد ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجاى آورد

حاصل نشود رضاى سلطان تا خاطر بندگان نجویى خواهى‏که خداى بر تو بخشد با خلق خداى کن نکویى

مشورت رهبر صواب آید در همه کار مشورت باید کار آن کس که مشورت نکند نادره باشد، ار صواب آید

ز پند مردم دانا متاب سر، هرگز که از نصیحت‏دانا ضرر نخواهى دید نشاط دور جوانى به کام دل دریاب که نوبهار جوانى دگر نخواهى دید