چو كس را به لطف تو باشد نياز كند دست حاجت بسويت دراز سزد گر تو سازى...

چو كس را به لطف تو باشد نياز كند دست حاجت بسويت دراز سزد گر تو سازى نيازش روا خدايت دهد بهتر از آن جزا

چو در سينه كارد كسى تخم كين نباشد مقيّد به دستور دين نه او به درود حاصلى...

چو در سينه كارد كسى تخم كين نباشد مقيّد به دستور دين نه او به درود حاصلى جز محن‏ نه او بشنود جز نكوهش سخن

زبانت ز عقلت حكايت كند بيانت ز فضلت روايت كند تو را نيست گر عقل و فضل...

زبانت ز عقلت حكايت كند بيانت ز فضلت روايت كند تو را نيست گر عقل و فضل و ادب ز گفتار بيهوده بربند لب‏

عطاى تو گر اندك است اى كريم نباشد از اين ره تو را ترس و بيم‏ ز پوزش نكوتر...

عطاى تو گر اندك است اى كريم نباشد از اين ره تو را ترس و بيم‏ ز پوزش نكوتر بود بذل كم‏ مران سائلى را چو دارى درم‏

نباشد گريز از قضا و قدر فراوان رسد بنده را، بي خبر نگردى به تدبير از...

نباشد گريز از قضا و قدر فراوان رسد بنده را، بي خبر نگردى به تدبير از آن رها گناه است خشم از رضاى خدا

ز اخلاص، ايمان پذيرد كمال بود نيّت پاك، دين را جمال‏ به اكسير اخلاص،...

ز اخلاص، ايمان پذيرد كمال بود نيّت پاك، دين را جمال‏ به اكسير اخلاص، قلب وجود طلا گردد اندر ركوع و سجود

خردمند را شيوه باشد دو كار ورا هست اين هر دو دائم شعار تغافل كند نيم...

خردمند را شيوه باشد دو كار ورا هست اين هر دو دائم شعار تغافل كند نيم و نيم دگر به صبر و تحمّل برد او به سر

چو با ابلهان كس شود همنشين تو او را به چشم بزرگى مبين‏ سزد گر شود خوار...

چو با ابلهان كس شود همنشين تو او را به چشم بزرگى مبين‏ سزد گر شود خوار و درمانده او ز نزد همه دوستان رانده او

چو كس نفس خود را شناسد درست نباشد ز تهذيب آن هيچ سست‏ ز پاكىّ و عفّت...

چو كس نفس خود را شناسد درست نباشد ز تهذيب آن هيچ سست‏ ز پاكىّ و عفّت نگردد جدا كند دورى از هر بد و ناروا

ز پاكى چو يابد كسى زيب و فرّ بود از قناعت هم او بهره‏ور يقين دان نباشد...

ز پاكى چو يابد كسى زيب و فرّ بود از قناعت هم او بهره‏ور يقين دان نباشد به جز عاقل او چو نادان ندارد چنين خلق و خو