از خدا جوییم توفیق ادب بى‏ادب محروم ماند از لطف رب بى ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد

پسرى را پدر وصیت کرد کاى جوان بخت، یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روى و دولتمند

هنگام سپیده دم خروس سحرى دانى که چرا همى کند نوحه‏‌گرى یعنى که نمودند بر آیینه صبح کز عمر شبى گذشت و تو بى ‏خبرى

اگر دنیا نباشد دردمندیم و گر باشد به مهرش پاى بندیم حجابى زین درون آشوب‏تر نیست که رنج خاطرست ار هست و گر نیست

با بدان کم نشین که صحبت بد گرچه پاکى، تو را پلید کند آفتاب بدین بزرگى را لکه‌‏اى ابر ناپدید کند

بدین پنج روز اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز کرا سیم و زر ماند وگنج ومال پس از وى به چندى شود پایمال

شبانى با پدر گفت اى خردمند مرا تعلیم ده پیرانه یک پند بگفتا؛ نیک مردى کن نه‏ چندان که گردد خیره، گرگِ تیز دندان

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا درنبندد هوشیار اى که دستت مى‌‏رسد کارى بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

رزق اگر چند بى‏ گمان برسد شرط عقل است جستن از درها ورچه ‏کس بى ‏اَجَل نخواهد مرد تو مرو در دهان اژدرها

جهان اى برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مُردن چه بر روى خاک