دل بی‌خبر از غنا نگردد چه کند خاک در هر سرا نگردد چه کند عالم ز فضولی کرم لبریز است این کم همت، گدا نگردد چه کند عبدالقادربیدل دهلوی

در هر راهی که مقتدا می‌ایستد پیرو بی‌اختیار وا می‌ایستد سیلاب به هر کجا سرش خورد به سنگ هر موج که باشد به قفا می‌ایستد عبدالقادربیدل دهلوی

در هر کارت سعی وسط می‌باید تا با هم قدرت و عمل جمع آید بی‌حسی محض است غرور افراط ناخن چو بلند شد گره نگشاید عبدالقادربیدل دهلوی

دل را چه امید دام تسکین گردد تا تلخی انتظار شیرین گردد در حسرت عمر رفته زحمت نبری این نیست چمن که باز رنگین گردد عبدالقادربیدل دهلوی

دل شوری نیست کز جنون پرهیزد وز خاک شدن به ساز صبر آمیزد این فتنه سپندی است که در آتش هم هر چند ز پا نشانی‌اش برخیزد عبدالقادربیدل دهلوی

دلبر هر چند دشت و در پیما بود «بی‌دل» تو مپندار ز ما تنها بود من سایه آن سرو خرامان بودم هر جا قدمش بود سرم آنجا بود عبدالقادربیدل دهلوی

در خلد برین رسول اکرم فرمود حمد است و ثنا زبان اصحاب خلود هرگه سخن اهل جهنم شنوی یکسر فحش و غریو و سب خواهد بود عبدالقادربیدل دهلوی

زین شعبده‌ها که چرخ مینا دارد گردیدن رنگ ما، چمن‌ها دارد گه طفلی و گه شباب گاهی پیری بازیگری عمر تماشا دارد عبدالقادربیدل دهلوی

قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط تا به کی باشند این بی‌حاصلان از هم جدا گر دوبی‌نسبت به هم صد سال باشند آشنا می‌کند بی‌نسبتی در یکزمان...

ز صدق، صبح نفس زد به آفتاب رسید به صدق دل، نفسی از جگر برآر اینجا ز برگ ریز قیامت اگر خبر داری نهان خویش سبک کن زبرگ و بار اینجا صائب تبریزی