پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا گرچه در صحبت قسم‌ها بر سر هم می‌خورند خون هم را می‌خورند این دوستان...

کمر نابسته خواهی طعمه سیل حوادث شد مکن رخت اقامت پهن ای کوتاه بین اینجا ز خامی‌های طینت آن‌قدر از پای ننشستی که گور خویش را کردی تنور آتشین...

نیست در دامن صحرای جنون موج سراب دست بر هرچه زنی رشته جان است اینجا تازه و چون گل از آغوش کفن خواهد ساخت هرکه امروز ز خونین جگران است اینجا ...

به شاهراه توکل بود سفر ما را یکی است سبحه و زنار بر کمر ما را گذشته است ز سر آب هرکجا هستیم غم کنار و میان نیست چون گهر ما را صائب تبریزی

کجروی بال و پر سیر است بدکردار را راستی سنگِ ره رفتار باشد مار را رشته‌ها همتاب چون شد، زود می‌گردد یکی با میان اوست پیوند دگر زنار را صائب...

نمی‌باشد ز بی‌برگی چراغی خانه ما را ز چشم جغد باشد روشنی ویرانه ما را گرانی می‌کند بر گوشه‌گیران پرتو منّت نگه دارد خدا از چشم روزن خانه...

تا به کی در ته زنگار بود خنجر ما چند باشد چو زره زیر قبا جوهر ما لاله با دامن صحرای قیامت چه کند فارغ از داغ بود سینه غم‌پرور ما صائب تبریزی

نامه ماست نهانخانه اسرار ازل ظلم بر خویش کند هرکه نخواند ما را عشق ما را ز دل و دی و خرد دور انداخت تا به آن قافله دیگر که رساند ما را صائب...

از کار می‌روند به یکبار عاشقان موسم یکی است قافله‌های حجاز را در آتشند سوختگان تا بریده‌اند بر قد شمع جامه سوز و گذار را صائب تبریزی

ز نقطه حرف شناسان کتاب دان شده‌اند به چشم کم منگر نقطه سویدا را به منتهای مطالب رسیدن آسان است اگر شمرده توانی گذاشتن پا را صائب تبریزی