«بی‌دل» نفست ز منزلی می‌آید پیچیده به گرد محملی می‌آید از وادی جسم بی‌تأمل مگذر زین خاک سیه، بوی دلی می‌آید عبدالقادربیدل دهلوی

«بی‌دل» نفست کز او شرر بیخته‌اند(1) از پرده ناسور(2) جگر بیخته‌اند منّت‌کش گردون مشبک نشوی خاک تو به غربال دگر بیخته‌اند عبدالقادربیدل...

«بی‌دل» ز تو گر تأملی می‌آید در ساغر تحقیق مُلی می‌آید دل را دریاب باغ و بستان تا چند زین آبله هم بوی گلی می‌آید عبدالقادربیدل دهلوی

«بی‌دل» که ز غیر تو ندامت دارد با خویش ز عالمی قناعت دارد یا رب مرسان نصیبه حاصل او زان کشت که نیم دانه منت دارد عبدالقادربیدل دهلوی

باز از من و تو اثر کجا خواهد بود داغ دل و چشم تر کجا خواهد بود شب تا به سحر ز درد می‌گرید شمع کاین سوختنم دگر کجا خواهد بود عبدالقادربیدل...

باری که فلک به گردن ما افکند همت برداشت طاقتش وا افکند گر سوختنی بود و گر افروختنی شمع آن چه به سر گرفت در، پا افکند عبدالقادربیدل دهلوی

بر اهل کمال قدردان می‌گرید در یاد زمان فیض‌شان می‌گرید رفتند سخنوران و هر جا قلمی‌ست بر معنی لفظشان همان می‌گرید عبدالقادربیدل دهلوی

بد گوهر اگر نبات و لوزینه(1) خورد از تیره دلی همان غم کینه خورد هرگز نکند غیر کدورت ظاهر هر چند که زنگ، آب آیینه خورد عبدالقادربیدل دهلوی ...

باز آن مه تابان ز سفر می‌آید ساغر در دست و گل به سر می‌آید ای دیده به خود ببال کان مایه ناز دل می‌رود و جان به نظر می‌آید عبدالقادربیدل...

باید دلت از لهو و لعب کنده شود تا حرف تو با وقار و ارزنده شود گر مسخره بساط آداب نه‌ایی حیف از تو که لب گشودنت خنده شود عبدالقادربیدل...