پیری که سرت به خم شدن می‌بندد بر طاق بنای تو شکن می‌بندد این مو که سفید می‌کنی هر روزش آخر در گردنت کفن می‌بندد عبدالقادربیدل دهلوی

پیش جمعی که چرخشان سلطان خواند باید طرز سخن به نرمی گرداند موسی هر چند بیم فرعون نداشت پیغام حقش همان به آداب رساند عبدالقادربیدل دهلوی

پیشانی محتاج اگر نم ریزد باید ز حیا بر مژه‌ات خم ریزد پامال مخواه آبروی دگران تا آب رخ تو پیش کس کم ریزد عبدالقادربیدل دهلوی

پیری آمد ترک هوا باید کرد شب رفته تهیه دعا باید کرد چشمی به سرشک آب می‌باید داد حق نمک صبح ادا باید کرد عبدالقادربیدل دهلوی

پیری هر گه ز مو سوادت ببرد جولان هوس به که ز یادت ببرد چون شعله که آشیان به خاکستر بست چندان بنشین به جا که بادت ببرد عبدالقادربیدل دهلوی

پیری آن جا که عجز تعمیر آید سستی به بنای رنگ تدبیر آید جز آه چه واتراود از پیکر خم پیوسته ز خانه کمان تیر آید عبدالقادربیدل دهلوی

پیری بر زندگی شبی خون دارد صد طول امل، کمند افسون دارد آیینه خواب غفلتم قد دوتاست دیوار خمیده، سایه افزون دارد عبدالقادربیدل دهلوی

پیری رقمی زد که قلم‌ها خوابید قامت گردید خم، قدم‌ها خوابید اکنون ز حواس استقامت غلط است بشکست سپاه، چون علم‌ها خوابید عبدالقادربیدل دهلوی

پیری بنیاد زندگی بر هم زد اعضا خشکی گرفت، مژگان نم زد دامن بر چشم تو فرو هشت ابرو چون خانه کهنه‌ای که طاقش خم زد عبدالقادربیدل دهلوی

تا مزرع سبز آسمان خواهد بود تا خرمی باغ جهان خواهد بود هر تخم که ریشه‌ای برون خواهد داد شکر کرم تو در زبان خواهد بود عبدالقادربیدل دهلوی