انسان مشکل که جای خود بشناسد یا مقصد و مدعای خود بشناسد مدت‌ها چشم بر تأمل دوزد تا صورت دست و پای خود بشناسد عبدالقادربیدل دهلوی

ای برده ز قصر و جاه بر چرخ کمند در مهلکه تا چند نشینی خورسند تعمیر فروتنی کن و ایمن زی آفات بسی‌ست در عمارات بلند عبدالقادربیدل دهلوی

از عمر تمنای وفا نتوان کرد تمکین طمع از موج هوا نتوان کرد در زیر فلک فرصت آگاهی نیست در خانه دود چشم وا نتوان کرد عبدالقادربیدل دهلوی

از وضع ادب هر که کند رم لغزد هر چند محیط است چو شبنم لغزد رو موج گهر شو ز خطا ایمن باش پایی که به دامنش کشی کم لغزد عبدالقادربیدل دهلوی

ای کرده بفهم اول و آخر کد کان را چه اعانت است و این را چه مدد باد همه بادگیر و خاک همه خاک زین بیش بدان حقیقت جان و جسد عبدالقادربیدل...

این خلق دنی به ارجمندی نرسند چون و چندی به چون و چندی نرسند هر چند هزار سایه بر هم چینند هرگز سر مویی به بلندی نرسند عبدالقادربیدل دهلوی

انسان گر جلوه و مال خود می‌خواهد جمعیت بی‌زوال خود می‌خواهد این عاشق زر اصل بنایش خاک است خاک انجام کمال خود می‌خواهد عبدالقادربیدل دهلوی

ای ساغر هستی هوسی آب نخورد زین گلشن نیرنگ خسی آب نخورد چشم طمع از سراب امکان بردار کز چشمه آیینه کسی آب نخورد عبدالقادربیدل دهلوی

ای قوم غریب نی بزرگید نه خورد دل‌های شما را چه تعین افسرد باید بر حال یکدگر رحم کنید آخر همه را به بی‌کسی باید مرد عبدالقادربیدل دهلوی

این فضل سر عقل نگون می‌خواهد آیینه هوش، غرق خون می‌خواهد پیداست ز گل کردن اسرار چمن کاین محشر رنگ و بو جنون می‌خواهد عبدالقادربیدل دهلوی