از هر چه به عرصه نمو می‌آید یا آن چه به ساز گفت‌وگو می‌آید گر چشم کنی باز جمالش پیداست ور گوش نهی صدای او می‌آید عبدالقادربیدل دهلوی

او خواندن‌ها حقیقت ارشاد نبود ما و تو همان به غیر اضداد نبود بر هم زدم اوراق حساب دو جهان جز من یک لفظ قابل صاد نبود عبدالقادربیدل دهلوی

امروز که عمر آب در جو دارد خوش آن که به مطلبی تکاپو دارد تا هست نفس کمین فرصت مگذار این گرد، سراغ رم آهو دارد عبدالقادربیدل دهلوی

احسن وضعی که در جهان ایجاد با سنت تقدیر موافق افتاد از بدعت اختراع پرهیز کنید معیوبی پنجه است انگشتِ زیاد عبدالقادربیدل دهلوی

این دشت ز جهد کاروان‌ها دارد از کوشش رهروان نشان‌ها دارد یک باره نمی‌توان رسیدن به کمال تا بدر هلال نردبان‌ها دارد عبدالقادربیدل دهلوی

از بس که غبار ما شکستن‌ها دید نتوان سر بر هوا به سوی ما دید چون سایه سواد عبرت آفاقیم ما را هر کس که دید زیر پا دید عبدالقادربیدل دهلوی

ای حسن ز طره تو اعجاز کمند وی جلوه ز قامت تو چون‌شان بلند آن خط که سر از نقطه خال تو کشید در مجمر ناز سبز گشته است سپند عبدالقادربیدل...

افسوس که دل تهیه هوش نکرد خون گشت جز افسون عمل گوش نکرد این رنگ چه جلوه‌ها که در پرده نسوخت این شام چه شمع‌ها که خاموش نکرد عبدالقادربیدل...

انکار و جدل به خودفروشان گفتند تصدیق و سلامت به خموشان گفتند آن معنی راحت که جهان طالب اوست حرفی‌ست که با پنبه به گوشان گفتند عبدالقادربیدل...

این خیره‌سران که مست استغنایید هشیار به عرض ناز بیرون آیید جلاد اجل ز شش جهت می‌گوید سر بردارید و گردنی بنمایید عبدالقادربیدل دهلوی