هر جا غم عشق شمع بیداد افروخت حیرت همه را زبان و دل بر هم دوخت ناموس وفا چه سحر دارد یا رب کاتش به نیستان زد و جز ناله نسوخت عبدالقادربیدل...

هر چند غبارم به عدم نزدیک است سررشته جاده نظر باریک است موی پیری فتیله‌ها روشن کرد با این همه شمع راه من تاریک است عبدالقادربیدل دهلوی

هر چند رسد ز فقر مغز تو به پوست مستغنی وانمای بر دشمن و دوست باید ز حقیقت تو آگه نشود غیر از آن کس که احتیاجت با اوست عبدالقادربیدل دهلوی

هر رهروی همت پی چهدی بگماشت بار خود را در این بیابان نگذاشت «بیدل» تو به خاک ناامیدی ماندی ای نقش قدم! تو را که خواهد برداشت عبدالقادربیدل...

هر چند دل از یاد فنا بی‌خبر است اما چه توان کرد جسد در نظر است شامی که چو شمع پیش پا می‌بینم می‌گویند فهم کن همینت سحر است عبدالقادربیدل...

هر نقش کزین طرب مرا جلوه‌گر است گلزار تصور و بهشت نظر است خوب و زشت از تصور بینایی است ناصافی آیینه و بال صور است عبدالقادربیدل دهلوی

هر نقش که از پرده برون ریخته است بر صفحه ما گرد جنون ریخته است حیران نظری عرصه گه بسمل کیست آیینه هزار رنگ خون ریخته است عبدالقادربیدل...

هر چند غنا به کار خود فردتر است کیفیت فقر روح پرورد تر است گو خاصیت جام زر افزون باشد آبی که سفال می‌کشد سردتر است عبدالقادربیدل دهلوی

یک سر داغیم، نقد سودا این است طاووس خیالیم، تماشا این است مشت شرری به صفحه می‌گردانیم در معبد عشق، سبحه ما این است عبدالقادربیدل دهلوی

ای آینه منزلت مبارک باشد شد جلوه مقابلت مبارک باشد آموز سفر کسی که دل با او بود بی‌دل اکنون دلت مبارک باشد عبدالقادربیدل دهلوی