نیکی ورزی، رسد نکویی به دلت بد، پیشه کنی، دمد غبار خللت امروز اگر نیست قیامت ز چه رو باید دادن حساب‌های املت عبدالقادربیدل دهلوی

ویرانی هر بنایی آبادی اوست نومیدی هر دل غم آزادی اوست آن سوختنی که نقش خاکستر بست کیفیت ماهتاب ایجادی اوست عبدالقادربیدل دهلوی

نی جام و نه می عالم خمّار این است نی نقد نه جنس، شور بازار این است ما را آیینه کرد و چیزی ننمود محبور تحیریم دیدار این است عبدالقادربیدل...

هستی کلفت علامتی داشته است یعنی ساز ندامتی داشته است حق و باطل بهشت و دوزخ بد و نیک خود را دیدن قیامتی داشته است عبدالقادربیدل دهلوی

هر کس قانون معرفت را ساز است از هستی خود گسستنش آواز است آگاهی و وحشت از جهان عین همند چون چشم حباب باز شد پرواز است عبدالقادربیدل دهلوی

هر سو نظر افکنی ندامت زاری‌ست هر جا که تو پا نهی به نوک خاری‌ست عبرتکده است این چمن وحشت رنگ سرو و قمری نشان طوق و داری‌ست عبدالقادربیدل...

هر صورت و معنیی که مرقوم شماست آن سوی تصورات و معلوم شماست ای بی‌خبران ز خود خبردار شوید حق آینه خیال موهوم شماست عبدالقادربیدل دهلوی

هستی جز جان کَنی و جان خوردن نیست از عالم مرگ عیش جان بردن نیست در خلق برون خلق بودن غلط است صحبت با زندگی‌ست در مردن نیست عبدالقادربیدل...

هر چند به جز شغل گداز این جا نیست خامیم هنوز پختگی پیدا نیست نامحرم عمق این محیطیم چو شمع آبی که ز سر گذشت زیر پا نیست عبدالقادربیدل دهلوی

هر کس پی مقصدی عنان داشته است جهدی در کار امتحان داشته است از دنیا جستن وز عقبی رستن قصر همت دو نردبان داشته است عبدالقادربیدل دهلوی