گیرم همه دم قناعتت منظور است یا طبع به فقر سرخوشی مسرور است گر آگهی از مزاج ارباب کرم اظهار عنایت از مروت دور است عبدالقادربیدل دهلوی

گر هوش تأمل نظر پیچ و خم است شک تا به یقین تفاوت یک قدم است حق می‌طلبی دعوی باطل بگذار برگشتنت از دیر دلیل حرم است عبدالقادربیدل دهلوی

گلشن برق تجلی اندوخته است تا ظلمت داغ لاله‌ها سوخته است مهتاب امشب چه باده می‌پیماید عالم هم یک چهره افروخته است عبدالقادربیدل دهلوی

گر آینه‌ای تمیز در دست تو نیست سررشته جهل نیز در دست تو نیست استعداد است آنچه سرمایه توست جز دست تو هیچ چیز در دست تو نیست عبدالقادربیدل...

گر عافیتت راهبر اصلاح است تدبیر در این مرحله‌ات مصباح است بی‌قاعده سلوک عزلت مگزین ساحل خطر کشتی بی‌ملاح است عبدالقادربیدل دهلوی

گر شور جنون بود به دیوانه نساخت ور تدبیر و خرد به فرزانه نساخت خلقی به غبار زندگی رفت به خاک با طبع کسی هوای این خانه نساخت عبدالقادربیدل...

می‌بینی نقش دهر بر طاق هواست می‌گویی هر چه هست اسباب فناست با این همه چشمت از خود آگاهی نیست ای کور هزار چشم، چشم تو کجاست عبدالقادربیدل...

گردون مه و مهر و ثابت و سیار است دریا کف و موج و چشمه و انهار است ای بی‌خبر از کارگه یکتایی آن را که تو یک شمرده‌ای بسیار است عبدالقادربیدل...

گردون باشی خوش است میل خاکت خاکی اولی است کوشش افلاکت زنهار به خویش در نمانی که مباد گردد افسرده همت چالاکت عبدالقادربیدل دهلوی

میخانه حضوری از می‌ناب نداشت کاشانه تهیه‌ای ز اسباب نداشت بی‌حوصله نیست گوهر قانع ما ورنه دریا هم آنقدر آب نداشت عبدالقادربیدل دهلوی