ز دل ريشه كينه چون كس كند درون صافى او از حسادت كند شود راضى از او خداى...

ز دل ريشه كينه چون كس كند درون صافى او از حسادت كند شود راضى از او خداى كريم‏ هدايت شود به ره مستقيم‏

چو كس سعى اندر سعايت كند سخن چينى از او بغايت كند ستيزد بر او آنكه خويشش...

چو كس سعى اندر سعايت كند سخن چينى از او بغايت كند ستيزد بر او آنكه خويشش بود ز بيگانه آزار، بيشش بود

چو كوتاه باشد كسى را كلام مصون ماندش عزّت و احترام‏ نهان ماند عيبش ز...

چو كوتاه باشد كسى را كلام مصون ماندش عزّت و احترام‏ نهان ماند عيبش ز چشم كسان‏ ملامت نگردد ز سوى خسان‏

كسى را كه كوتاه باشد سخن نيفتد ز گفتن برنج و محن‏ گناهان او نيز كمتر...

كسى را كه كوتاه باشد سخن نيفتد ز گفتن برنج و محن‏ گناهان او نيز كمتر شود مر او را تامّل ميسّر شود

چو گويد كسى آنچه شايسته نيست هم او بشنود آنچه بايسته نيست‏ بينديش و آنگه...

چو گويد كسى آنچه شايسته نيست هم او بشنود آنچه بايسته نيست‏ بينديش و آنگه بگفتن در آى‏ برو لب فرو بند از نا رواى‏

چو پرسنده باشى به عهد صغر ز دانش شوى بيشتر بهره ‏ور به وقت بزرگى تو گوئى...

چو پرسنده باشى به عهد صغر ز دانش شوى بيشتر بهره ‏ور به وقت بزرگى تو گوئى جواب‏ بپرهيزى از گفته ناصواب

كنى راز ديگر كسان را چو فاش تو از سرّ خود هيچ ايمن مباش‏ كند عالم الغيب...

كنى راز ديگر كسان را چو فاش تو از سرّ خود هيچ ايمن مباش‏ كند عالم الغيب آن را عيان‏ فرو بند از راز مردم زبان‏

بود آگه از لغزش خود چو كس ورا ديدن عيب خويش است بس‏ نبيند هم او لغزش...

بود آگه از لغزش خود چو كس ورا ديدن عيب خويش است بس‏ نبيند هم او لغزش ديگران‏ و گر بيند، او چشم پوشد از آن‏

چو عيب تو گويد كسى در حضور ز پند و نصيحت نورزد و قصور كند بيگمان حفظت...

چو عيب تو گويد كسى در حضور ز پند و نصيحت نورزد و قصور كند بيگمان حفظت اندر غياب‏ تو از گفته حقّ او سر متاب‏

توكّل كند كس چو بر كردگار نگردد ز حكم قضا بيقرار ز خلق خدا گردد او بى‏نياز جهان...

توكّل كند كس چو بر كردگار نگردد ز حكم قضا بيقرار ز خلق خدا گردد او بى‏نياز جهان آفرينش بود كارساز