مفروق دو دیده ای و مقرون دلی دل هر چه بیندیشد مضمون دلی تا ظن نبری که هیچ بیرون دلی در خون دلم مشو که در خون دلی

مرهم گفتم تو با دل ریش همی تا بندیشم من از بدانیش همی نعمت شودم زمان زمان بیش همی یادم ناید ز نعمت خویش همی

دولت ز علاء دولت عالی رای بر عالم سایه درد چون پر همای ای داده خدایت شرف از بهر خدای یک بار مرا جمال رویت بنمای

از شیرینی چون به سخن بنشینی از دو لب خود شکر به دامن چینی در بوسه لب تو گویدم می بینی هرگز شکر سرخ بدین شیرینی

چندان داری ز حسن و خوبی مایه کز حور بهشت برتری صد پایه پیرایه چرا بنددت ای مه دایه نورست مه دو هفته را پیرایه

هر چند که بر کوهم در شب ز اندوه گریان باشم تا به گه بانگ خروه همقامت تو چو سرو بینم بر کوه هرگز نشوم ز دیدن کوه ستوه

آمد بر من به چشمکان خواب زده سر تا به قدم به عنبر ناب زده همچون دل من دو زلف را تاب زده رخ چون گل نو شکفته بر آب زده

چون دولت تو جهان جوانست ای شاه پس دولت تو مگر جهانست ای شاه بزم تو به حسن بوستانست ای شاه گویی ز شکوفه ز آسمانست ای شاه

این خوشرویان که ایستادند همه از مادر حسن دوش زادند همه بزم تو شها چشم نهادند همه در بندگی تو دست دادند همه

امروز منم چو ماری اندر سله ای ز آوازه من در این جهان ولوله ای بر من هر موی اگر شود سلسله ای از چرخ فلک نکرد خواهم گله ای