صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد
صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد شاعر : عطار کان يکي مي‌گفت گم کردم کليد صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد زانک دربستست اين بر...
شنبه، 6 فروردين 1390
شيخ نصرآباد را بگرفت درد
شيخ نصرآباد را بگرفت درد شاعر : عطار کرد چل حج بر توکل اينت مرد شيخ نصرآباد را بگرفت درد برهنه ديدش کسي با يک...
شنبه، 6 فروردين 1390
نو مريدي بود دل چون آفتاب
نو مريدي بود دل چون آفتاب شاعر : عطار ديد پير خويش را يک شب به خواب نو مريدي بود دل چون آفتاب کار تو برگوي کانجا...
شنبه، 6 فروردين 1390
بعد ازين وادي فقرست و فنا
بعد ازين وادي فقرست و فنا شاعر : عطار کي بود اينجا سخن گفتن روا بعد ازين وادي فقرست و فنا لنگي و کري و بيهوشي...
شنبه، 6 فروردين 1390
يک شبي معشوق طوس، آن بحر راز
يک شبي معشوق طوس، آن بحر راز شاعر : عطار با مريدي گفت دايم در گداز يک شبي معشوق طوس، آن بحر راز پس شوي از ضعف...
شنبه، 6 فروردين 1390
عاشقي روزي مگر خون مي‌گريست
عاشقي روزي مگر خون مي‌گريست شاعر : عطار زو کسي پرسيد کين گريه زچيست عاشقي روزي مگر خون مي‌گريست چون کند تشريف...
شنبه، 6 فروردين 1390
يک شبي پروانگان جمع آمدند
يک شبي پروانگان جمع آمدند شاعر : عطار در مضيفي طالب شمع آمدند يک شبي پروانگان جمع آمدند کو خبر آرد ز مطلوب اندکي...
شنبه، 6 فروردين 1390
صوفيي مي‌رفت چون بي‌حاصلي
صوفيي مي‌رفت چون بي‌حاصلي شاعر : عطار زد قفاي محکمش سنگين دلي صوفيي مي‌رفت چون بي‌حاصلي گفت آنک از تو قفايي خورد...
شنبه، 6 فروردين 1390
پادشاهي ماه وش، خورشيد فر
پادشاهي ماه وش، خورشيد فر شاعر : عطار داشت چون يوسف يکي زيبا پسر پادشاهي ماه وش، خورشيد فر هيچ خلق آن حشمت و...
شنبه، 6 فروردين 1390
پاک ديني کرد از نوري سال
پاک ديني کرد از نوري سال شاعر : عطار گفت ره چون خيزد از ما تا وصال پاک ديني کرد از نوري سال مي‌ببايد رفت راه...
شنبه، 6 فروردين 1390
زين سخن مرغان وادي سر به سر
زين سخن مرغان وادي سر به سر شاعر : عطار سرنگون گشتند در خون جگر زين سخن مرغان وادي سر به سر نيست بر بازوي مشتي...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت مجنون گر همه روي زمين
گفت مجنون گر همه روي زمين شاعر : عطار هر زمان بر من کنندي آفرين گفت مجنون گر همه روي زمين مدح من دشنام ليلي باد...
شنبه، 6 فروردين 1390
جمله‌ي پرندگان روزگار
جمله‌ي پرندگان روزگار شاعر : عطار قصه‌ي پروانه کردند آشکار جمله‌ي پرندگان روزگار تا به کي در بازي اين جان شريف...
شنبه، 6 فروردين 1390
يوسفي کانجم سپندش سوختند
يوسفي کانجم سپندش سوختند شاعر : عطار ده برادر چون ورا بفروختند يوسفي کانجم سپندش سوختند خط ايشان خواست، کار زان...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت چون در آتش افروخته
گفت چون در آتش افروخته شاعر : عطار گشت آن حلاج کلي سوخته گفت چون در آتش افروخته بر سر آن طشت خاکستر نشست عاشقي...
شنبه، 6 فروردين 1390
پادشاهي بود عالم زان او
پادشاهي بود عالم زان او شاعر : عطار هفت کشور جمله در فرمان او پادشاهي بود عالم زان او قاف تا قاف جهانش لشگري...
شنبه، 6 فروردين 1390
کردي اي اعطار بر عالم نثار
کردي اي اعطار بر عالم نثار شاعر : عطار نافه‌ي اسرار هر دم صد هراز کردي اي اعطار بر عالم نثار وز تو در شورند عشاق...
شنبه، 6 فروردين 1390
چون به نزغ افتاد آن داناي دين
چون به نزغ افتاد آن داناي دين شاعر : عطار گفت اگر دانستمي من پيش ازين چون به نزغ افتاد آن داناي دين در سخن کي...
شنبه، 6 فروردين 1390
چون بمرد اسکندر اندر راه دين
چون بمرد اسکندر اندر راه دين شاعر : عطار ارسطاطاليس گفت اي شاه دين چون بمرد اسکندر اندر راه دين خلق را اين پند...
شنبه، 6 فروردين 1390
صوفيي را گفت آن پير کهن
صوفيي را گفت آن پير کهن شاعر : عطار چند از مردان حق گويي سخن صوفيي را گفت آن پير کهن آنک مي‌گويند از مردان مدام...
شنبه، 6 فروردين 1390