پسر آهنگر
آهنگری با زن و تنها پسرش زندگی می‌کرد. پسر آهنگر تنبل بود و بیشتر وقت خود را در کوچه به بازی و تفریح می‌گذراند. چند سالی گذشت. آهنگر، پیر و مریض...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
اژدهای حسود
در روزگاران بسیار قدیم، در آن زمان که اجداد ما هم آن را درست به یاد ندارند، خروسی با جاه و جلال در قصر امپراتور زندگی می‌کرد. خروس مثل خروس‌های...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
کوتوله‌ای زیر پلکان
در روزگار قدیم، در شمال انگلستان دهکده‌ای آباد و خوش آب و هوا بود که مردمی خوشبخت داشت.
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
مار جادو
سال‌ها پیش رئیس یکی از قبیله‌های آفریقا مریض شد. روز به روز حالش بدتر می‌شد. و نمی‌توانست ازخانه بیرون برود. مردم قبیله خیلی غمگین بودند، چون...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
خروس و موش و گربه
موش کوچولو رفت حیاط بازی کند. وقتی برگشت، به مادرش گفت: «مادرجان توی حیاط دو تا حیوان دیدم، یکی‌شان خیلی ترسناک بود، یکی‌شان‌ خیلی قشنگ‌ بود.»
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
سگ و گربه
پیرمرد شربت‌فروشی بود به نام «کو» که زن و فرزندی نداشت. او در یک کلبه، همراه سگ و گربه‌اش زندگی می‌کرد.
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
شاه چاخاچاخ
آسیابان فقیری بود که در آسیابی خراب، کنار رودخانه، زندگی می‌کرد. تکه نانی داشت و تکه پنیری. روزی رفت راه آب را باز کند وقتی برگشت، نان و پنیرش...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
بند انگشتی
خیاطی یک پسر ریزه‌میزه داشت که همه او را بند انگشتی صدا می‌زدند. بند انگشتی بسیار پر دل و جرئت بود. روزی بند‌انگشتی به پدرش گفت: «من باید این...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
کلبه‌ی زمستانی
پیرمرد و پیرزنی یک گاو و گوسفند و غاز وخروس و بز داشتند. روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «بیا خروس را برای روز عید سر ببُریم.»
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
خورشید و باد
آن روز صبح، باد به شدت می‌وزید و شاخه‌های درختان را تکان می‌داد. او از کار خود خیلی راضی بود و احساس غرور می‌کرد. یک لحظه‌، چشمش به خورشید افتاد...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
سه برادر
سه برادر با پدر پیر و بیمارشان، در خانه‌ای که بالای یک تپه‌ی سرسبز بود، زندگی می‌کردند. آنها زمانی ثروتمند بودند، ولی به خاطر اتفاقات بدی که...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
شیر و موش
شیر در سایه‌ی درختی خوابیده بود. موش جست و خیزکنان از سوراخش بیرون دوید و چون عجله داشت، نوک دمش به دماغ شیر خورد. شیر از خواب پرید. عصبانی شد....
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
سابوروی احمق
سال‌ها پیش، در یکی از روستاهای ژاپن، پسری زندگی می‌کرد که به او «سابوروی احمق» می‌گفتند! چون تمام کارهایش را بدون فکر انجام می‌داد. کاری هم به...
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
خر و اسب
مردی خر و اسبی داشت. روزی با آنها از جاده‌ای می‌گذشت. خر به اسب گفت: «بارهای من خیلی سنگین‌اند. کمکم کن و کمی از بارهای مرا بیاور.»
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
خیاط شجاع
صبح یک روز تابستان، خیاط ریزه میزه‌ای کنار پنجره مشغول دوخت و دوز بود. زنی روستایی از کوچه عبور می‌کرد و فریاد می‌زد: «مربا دارم! مربای اعلا!»
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
رامپل استیل تسکین
آسیابان فقیری بود که لاف می‌زد، البته در مورد دخترش که بسیار زیبا بود، احتیاجی به لاف زدن نداشت.
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
ناقوس بزرگ شهر پکن
امپراتور چین یک ناقوس بزرگ می‌خواست. او می‌گفت این ناقوس باید بهترین ناقوس کشور چین باشد و صدایش از صدای تمام ناقوس‌ها قشنگ‌تر باشد.
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
سه کوتوله
مردی همسرش را تازه از دست داده بود. در همسایگی این مرد، زنی زندگی می‌کرد که او هم شوهرش را از دست داده بود. این مرد و زن، هر کدام دختری داشتند....
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
واسیلیس دانا
پادشاهی سه پسر داشت. وقتی پسرها بزرگ شدند، پادشاه آنها را نزد خود خواند و گفت: «به صحرا بروید و هر کدام تیری بیندازید. هر کجا که پایین آمد، از...
جمعه، 1 ارديبهشت 1396
کوتوله‌ها و کفاش
در زمان قدیم، کفاش زندگی می‌کرد که خیلی فقیر بود. او پول کافی برای خریدن چرم نداشت و نمی‌توانست بیشتر از یک جفت کفش بدوزد.
جمعه، 1 ارديبهشت 1396