ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟
ای یار! چه هدفی داری که گیسوی زیبا و تابدارت را به دست باد صبا داده ای و گوش خود را به فرمان رقیب و مدعی سپرده ای و این گونه با همه کس -به غیر...
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
اگر در کوی آن معشوق زیبارو و دلربا بر سر ما تیغ و شمشیر ببارد، کشته شدن در راه او را می پذیریم، چرا که خدا این طور خواسته است.
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
عیشم مدام است از لعل دلخواه
از لب سرخ و دلپذیر معشوق پیوسته در خوشی و شادی ام؛ از وصال او لذت بسیار می برم و خدا را سپاس می گویم که کارم مطابق میل و آرزو است.
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
خنک نسیم معنبر شمامه ی دلخواه
ای پرنده ی مبارک دیدار! راهنمای من باش تا به کوی دوست برسم؛ زیرا که از اشتیاق دیدار او، چشمانم غرق در اشک شد و آن قدر گریست تا نابینا شد.
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو؟
بوته ی گل سرخ -این بوته و درخت شادی -سبز شده، ساقی زیبا رو و گلچهره کجاست؟ نسیم خوش بهاری می وزد، شراب گوارا و لذت بخش کجاست؟
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
ای باد صبا! ای پیک عاشقان! از معشوق ما خبری بیاور و احوال گل را برای بلبل عاشق و نغمه سرا بازگو کن.
شنبه، 13 ارديبهشت 1393
خطِّ عذار یار که بگرفت ماه ازو
1. خط چهره ی زیبای معشوق که مانند ماه، چهره ی او را پوشانده، حلقه ی خوش و زیبایی است؛ ولی راهی از آن به بیرون وجود ندارد؛ همه ی دل ها اسیر خط...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
من از دست آن معشوق زیبای ابرو کمان، بسیار اشک خونین می فشانم؛ مردم جهان چه بسیار آشوب و بلا به واسطه ی آن چشم و ابرو خواهند دید.
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
تاب بنفشه می دهد طره ی مشکسای تو
ای معشوق! گیسوی معطر تو به زلف بنفشه پیچ و تاب می دهد و خنده ی دلگشا و شادی بخش تو، سبب شکوفایی غنچه می گردد.
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
ای یار! ای کسی که جامه ی پادشاهی برازنده ی قد و قامت توست و گوهر ارزشمند وجود تو زینت بخش تاج و نگین است.
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
ای خونبهای نافه ی چین خاک راه تو
ای معشوق! خاک راه تو مثل مشک خوشبو بلکه از مشک هم خوشبوتر است و خورشید با همه ی عظمت و شکوهش در زیر سایه ی گوشه ی کلاه تو پرورش یافته است؛ روی...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
ای آفتاب، آینه دار جمال تو
ای یار! آفتاب که مظهر حُسن و زیبایی است، زیر دست و آینه دار جمال توست و مشک سیاه که مظهر خوشبویی است، برای دفع چشم زخم از خال تو، برای او اسفند...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
معشوق گفت:تو که برای دیدن ماه نو بیرون آمدی و آن را بر من ترجیح دادی، از هلال ماه ابروان من شرم کن و برو؛ اگر تو به راستی عاشق من بودی، به چیزی...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
مزرع سبز فلک دیدم و داس مَهِ نو
مزرعه ی سبز آسمان و داس ماه نو را دیدم و به یاد کارها و اعمال گذشته ی خود افتادم؛ یعنی چیزهایی را در این مزرعه کاشته بودم و باید آنها را درو...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
به جان پیر خرابات و حقّ صحبت او
سوگند به جان پیر باده فروش و حقّ دوستی با او که در سرم چیزی جز آرزوی خدمت کردن به او نیست. من آرزویی جز خدمت گزاری به معشوق و تمامی دوستداران...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
می فکن بر صف رندان نظری بهتر ازین
ای معشوق! لب تو در حقّ من بسیار لطف ها و نیکی ها کرده است، ولی چه بهتر بود اگر اندکی بیش از این بود. ای کاش، معشوق لطف و عنایت بیشتری به عاشقان...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
نکته ای دلکش بگویم خال آن مهر و ببین
سخن زیبا و جالبی برای بگویم که خال چهره ی معشوق را ببین که چگونه عقل و جان را گرفتار زلف تابدار یار کرده است؛ عاشق در برابر زیبایی معشوق، عقل...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
شراب سرخ رنگ بنوش و به چهره ی زیبارویان نگاه کن و برخلاف آیین و مذهب زاهدان صوفیان ریاکار، زیبایی اینها را ببین و ستایش کن. بهره گیری از زیبایی...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
وقتی در برابر معشوق، مطیع و متواضع می شوم، با ناز و تفاخر مرا ترک می کند و به من بی اعتنایی می نماید و هنگامی که به او می گویم که نسبت به من...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393
بالا بلند عشوه گر نقش باز من
معشوق بلند قامت دلربای من -که با من چندان راست و یکرنگ هم نیست -داستان دراز زهد و پارسایی مرا کوتاه کرد و به پایان رساند؛ ته مانده ی زهد و پرهیز...
جمعه، 12 ارديبهشت 1393